به اندازه هزار شب ...

سلام خدا جان !

خدا جانم سلام !

حالتان خوب است؟!!!

اگر از احوال من بپرسید ملالی نیست جز ...

دلم شکسته...

از آن روز که از جمع روزه دارانت مرا بیرون انداختی ...

همان روز که زمین خوردم و دستانم مجروح شدند .

 مثل دلم ...

وقتی به خانه رسیدم گفتم :

                   " مادر ، لباسم هم پاره شد. "

گفت :

      " مادر جان لباس ایمانت پاره نشود . " ........

شد !

تو خوب می دانی و من هم ...

حالا آمده ام با یک دل مجروح

      و  یک امید به اندازه هزار شب.

آمده ام تا به این قامت ناراست یک لباس دیگر بدوزی ،

یکی که دیگر هرگز دامنش به هیچ خار و خسی گیر نکند

و ...

امشب آمده ام تا برای آشتی دلهای همه آدمها با دلت

 دعا کنم.

برای دل خودم.

                 خدا جانم سلام !

 

God created Night

/ 18 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حسنا

سلام ...خوبین که ایشالا.....فقط ميتونم بگم متنی رو که نوشته بودين از زيبايی هيچ چيزی کم نداشت .... وهيچ چيز در زندگی زيبا تر از حس قشنگ خدا نيست....اميدوارم هميشه موفق ترين باشيد.....

حسنا

اين شعر رو تقديم می کنم به قلب مهربونتون با عشق اين شعرو يه گوشه قلبتون جا بدين: بايد پناه بود و پر از احساس بايد دلی به وسعت دريا داشت بايد به اوج رفت وبرای دل يک خانه هم هميشه همانجا داشت.دوستدار شما :حسنا

ميثم متاجی

نقد و بررسي يك اثر آن هم در حوزه ادبيات كودك پارامتر ها و مختصات خودش را مي طلبد. در برخورد با هر متن افق هاي جديد به روي مخاطب گشوده مي شود و اگر بخواهيم كمي ژرف نگرانه به آن اثر بنگريم مي توانيم در برخورد افق ديد متن با افق ديد خود افق هاي جديد تري را براي مخاطب ايجاد كنيم. به گفته رولان بارت (انديشمند فرانسوي كه در حوزه هاي مختلف علوم انساني صاحب نظر بود. ) منتقد مانند حلقه ايي از زنجير است كه فاصله مابين حلقه هاي ديگر زنجير كه همانا متن و مخاطب هستند را پر مي كند. پس بايد سعي شود تا به عنوان يك منتقد بتوانيم اين تئوري كه به نظر درست مي رسد را اجرا كنيم. سلام عزیز. وبلاگم با نقد کتابی به روز است . منتظر حضور گرم و صمیمی ات هستم.

nazanin

saraye aziz az farsangha rahe dooooor behet salam mikonam.ba khoondane matalebe sitet koli khoshhal misham, zogh mikonam va behet eftekhar mikonam...bishtaro bishtar benevis...rasti salameeee hameye hamkararo ham beresoon..be omide didar....nazanin.d

دراک

رمضان عطر عجيبی دارد عطر و بوی گل و ريحان بهشت بالاخره مشکل بلاگ من حل شد!!

ستاره

تو کجايی!!!؟؟؟ معلومه؟؟؟

الناز

سلاااااااااااااااااااام خانم معلم سارا جونمخيلی خوش حالم که تونستم بيام پيشتون اخه ادرس وبتو نو گم کرده بودم بيشتر پستاتونم خوندم واقعا عالی بود اصلا فوق العاده بود می خواستم بگم پيش منم بياين ولی الان که وبتونو ديدم ..... ولی اگه اومدين يعنی خيلی منت گذاشتين راستی لينکتونم کردم دوستت دارممممممممممم بابای

الناز

غریبم ، تنهایم می گذارم قدم در ساحل اشکهایم حتی جایی پایم هم مجال یاریم را ندارد و از پس هر قدمی مرا ترک می گوید می روم و می روم اما انتهای را نیست از برای این ساحل چرا این آغاز را پایانی نیست ؟ چرا این بی کسی را یارایی نیست ؟ چرا این سکوت را آوایی نیست ؟ چرا این ساحل را آرامی نیست ؟ چرا …. در زمزه های بی امان باد موجها می غرند واز انکار اشکهای چشمان مغرور من گلایه می کنند آه ای چشمان بغض آلود من ، نگاهی نیست که شما را نظاره کند پس غرور کاذب خود را برشکنید و این دریای کوچک خروشان را به اقیانوسی آرام تبدیل کنید. افسوس افسوس که اشکها نمی سوزانند گرنه این ساحل نامنتهی را هم به آتشکده ای سوزان مبدل می ساختم . در توقف هر ثانیه ای و گذر هر سایه ای با این تفکر زندگی می کردم که چرا تنهاییم اما امروز با گذشت زمانی چند ، یافتم که همدم یار من در تمام زندگی همین تنهایی بود . . . .

الناز

هر کس بهايی می پردازد. بعضی ها بهای رفتن... بعضی ها بهای ماندن. بعضی ها دلشان را می گذارند و می روند. بعضی ها می مانند بی دل بستن. بعضی ها دل می کنند و ميروند. بعضی ها می مانند چون نمی توانند دل ببرند. از همه و همه اينها بارها و بارها نوشتم . ولی من.. خودِ من ... هنوز که هنوز است تکليفم را با اين دل نمی دانم... اگر پا گذاشتم به دنيای شما! اگر شريکتان کردم در دنيای خود! همه از سر تنهايی و سکوت زندگی ام بود... من کی با شما سخن از عشق گفته ام؟ هر چه بود قصه همان دل بود که تکليفش را نمی دانم

وحيد

Dear Sara Your writings are excellent. I just want to say it would be much better you also add some happy articles as well.My best wishes for you?WHO?ME