پيرمرد چشم ما بود...

 

                                                                              Nima%20Yushij1.jpg

 

مدّتى  بود  كه  پيرمرد افتاده  بود. براى اوّل بار در عمرش -  جز در عالم شاعرى- يك كار غير عادى كرد؛ يعنى زمستان به يوش رفت و همين يكى كارش را ساخت. از يوش تا كنار جادّه ى چالوس روى قاطر آورده بودندش.

امّا نه لاغر شده بود نه رنگش بر گشته بود. فقط پاهايش باد كرده بود و از زنى سخن مي گفت كه وقتى يوش بوده اند براى خدمت او مىآمده، مى نشسته  و  مثل جغد او را  مى پاييده ، آن قدر كه پيرمرد  رويش را  به ديوار مى كرده  و خودش را به خواب مىزده و من حالا از خودم مى پرسم كه نكند آن زن فهميده بود؟

هر چه بود آخرين مطلب جالبى بود كه از او شنيدم.هر روز سرى مىزديم؛ آرام بود و چيرى نمىخواست و در نگاهش همان تسليم بود. و حالا ؟...

چيزى به دوشم انداختم و دويدم. هرگز گمان نمىكردم  كه كار از كار گذشته باشد. گفتم لابد دکترى بايد خبر كرد  یا دوايى  بايد خواست. عاليه خانم پاى كرسى نشسته  بود و سر او  را  روى  سينه گرفته  بود و  ناله مىكرد: « نيمام ازدست رفت! »

آن سر بزرگ داغ داغ بود امّا چشم ها را بسته بودند ؛ کوره ای تازه خاموش شده .باز هم باورم نمی شد . عالیه خانم بهتر از من می دانست که کار  از  کار گذشته است  ولی بی تابی می کرد هی می پرسيد : « فلانی! يعنی نيمام از دست رفت»؟

و مگر می شد بگويی آری ؟ عاليه  خانم  را  با  سيمين  فرستادم  که از خانه ی  ما  به دکتر تلفن کنند. پسر را پيش از رسيدن من فرستاده  بودند سراغ شوهر خواهرش. من و کلفت خانه کمک کرديم و تن او را - که عجيب سبک بود-

از زير کرسی در آورديم و رو به قبله خوابانديم.

گقتم: « برو سماور  را  آتش کن ؛ حالا قوم  و خويش ها  می آيند » و سماور نفتی که روشن شد ، گفتم  رفت قرآن

                               سوگند به فرشتگان صف در صف

آورد. لای قرآن را  باز کردم؛ آمد « والصّافّات  صفّا ».

                                                                                   «جلال آل احمد»

 

 

 نامش علی اسفندیاری بود و در ۲۱ آبان ماه سال ۱۲۷۶ شمسی در روستای یوش مازندران دیده به جهان گشود.

 

 

خانه ام ابری ست...

خانه ام ابری ست
یکسره روی زمین ابری ست با آن.
 
از فراز گردنه خرد و خراب و مست
باد میپیچد.
یکسره دنیا خراب از اوست
و حواس من!
آی نی زن که تو را آوای نی برده ست دور از ره کجایی؟
 
خانه ام ابری ست اما
ابر بارانش گرفته ست.
در خیال روزهای روشنم کز دست رفتندم،
من به روی آفتابم
می برم در ساحت دریا نظاره.
و همه دنیا خراب و خرد از باد است
و به ره ، نی زن که دائم می نوازد نی ، در این دنیای ابراندود
راه خود را دارد اندر پیش. 
                      

Heaven's Fury

/ 3 نظر / 10 بازدید
بي نمك

سلام صبح بخیر ایران با تشکر از الطاف شما هدیه بی نمک به وبلاگ شما حتمامطلب مزاح با دوستان را بخوانید همیشه شاد و با نمک باشید

نانی

سارا جونم ٬ نانی هميشه به يادته حاليته ؟!!!! راستی اون يارو چی ازت خواسته بود ؟!!!

وحئی